ستاره ی بهشتی
نويسندگان
طراح قالب
ثامن تـــم
امکانات وب

پخش زنده حرم
دعای فرج آیه قرآن حدیث موضوعی مهدویت امام زمان (عج)

پاسخ به شبهات

شبهه اول:وقتی حضرت یوسف نسبت به پدرش بی احترامی کرد و دیرتر از پدرش از اسب پیاده شد، بخاطر آن نور نبوت از صلبش گرفته شد این مطلب چگونه با عصمت انبیاء سازگار است؟
پرسش سوم: :قلمرو و گسترة علم انبیاء تا چه حدی است؟ و علوم انبیاء از چه منابعی به دست می آمدند؟متن سوال: با توجه به غناو بی نیازی خداوند هدف از آفرینش انسان چیست؟

پرسش چهارم: :منشأ علم پیامبران چیست و آنان به چه چیزهایی علم داشته اند؟

پرسش پنجم: :در روز قیامت انسان‌ها با چه زبانی سخن خواهند گفت؟

پاسخ هارا درادامه مطلب مطالعه بفرمایید........


پاسخ شبهه اول:در پاسخ به این سؤال باید چند مسأله مورد بررسی قرار گیرد اولاً باید بررسی شود که آیا این مطلب درست است یا نه؟ ثانیاً در صورت درستی این مطلب چند سؤال باید جواب داده شود.
1. این مطلب چگونه با عصمت سازگار است؟
2. چرا نور نبوت از نسل یوسف ـ علیه‎ السلام ـ گرفته شد.
3. آیا حضرت یوسف نمی توانست مانند حضرت یونس ـ علیه‎ السلام ـ توبه کند؟
درباره درستی یا نادرستی مطلب فوق باید گفت: این مطلب در قرآن نیامده است و قرینه بر صحت این مطلب نیز یافت نمی شود؛ بلکه قرینه بر ردّ این مطلب وجود دارد و آن این است که یوسف به استقبال آنها در خارج از مصر رفت و پدر و مادرش را در آغوش کشید و آنگاه به منظور احترام و رعایت ادب گفت: داخل مصر شوید که انشاءالله در امان هستید و سپس حضرت یوسف پدر ومادرش را بالای تخت سلطنتی فراخواند که خود بر آن تکیه می زد.[1]
استاد سبحانی در این باره می فرماید: هیچ احترامی بالاتر و برتر از این نیست که رئیس کشور به استقبال پدر و مادر و برادران، به بیرون شهر بیاید و آنها را در آغوش بکشد؛ سپس همراه آنان وارد شهر گردد و یکسره وارد مقرّ حکومتی شوند، آنگاه پدر و مادر را در کنار تخت فرمانروایی خود بنشاند.[2]
در مراجعه به روایات، احادیثی[3] مربوط به این مطلب یافت می شود که معنای همه آنها تقریباً یکی است که عبارت است از اینکه هنگامی که یوسف به استقبال پدرش آمد یعقوب در برابر یوسف از اسب پیاده شد؛ ولی یوسف پیاده نشد (به خاطر جلال و شکوه سلطنت در مقابل پدر تواضع نکرد) هنوز سوار بر مرکب بود که جبرئیل نازل شد و گفت: ای یوسف دستت را باز کن او نیز باز کرد جبرئیل نوری از کف دست او خارج کرد یوسف پرسید این نور چیست؟ جبرئیل پاسخ داد این نور نبوت در صلب تو بود، دیگر پیامبری از نسل تو مبعوث نخواهد شد.
سخن بزرگان درباره این گروه از احادیث چنین است:
1. علامه طباطبائی: روایات در داستان یوسف بسیار است؛ ولی بیشترین آنها یا سندشان ضعیف است و یا متنشان دچار تشویش و اضطراب می باشد؛ مثلاً از جمله آن روایات این است که خدای سبحان نبوت را در دودمان یعقوب در پشت «لاوی» برادر بزرگ یوسف قرار داد.[4]
2. استاد سبحانی: روایاتی که در این مورد نسبت بی مهری به یوسف می دهند و می گویند: او نسبت به پدرش تکبر کرد و از اسب پیاده نشد و نور نبوت از میان انگشتان او خارج گشت با آیات مذکور درباره یوسف تطبیق نمی کند.[5]
3. علی عراقچی همدانی: در روایات نسبتها و اشکالاتی به یوسف ـ علیه‎ السلام ـ داده شده که مفاد آنها با عصمت سازگار نیست و قسمت زیادی از آنها از اسرائیلیات است که کاملاً بی اعتبار است و ارزش علمی ندارد و فرضاً اگر در بین روایت ها روایت صحیح هم باشد که نیست، چون خبر واحد و در عین حال مخالف قرآن است، مردود است.[6]
پس تا اینجا روشن شد که این مطلب واقعیت ندارد و گواه بر این که یوسف به آخرین مرحله از وظایف انسانی و الهی عمل کرد این که پدر و مادر و همه برادران، بی اختیار در برابر عظمت یوسف سجده کردند؛ بنابراین یوسف در اوج قدرت از یاد خدا غافل نبود.
اما قسمت دوم جواب: در صورت صحت این مطلب باید به سؤالات زیر جواب داده شود.
1. این مطلب با عصمت چگونه سازگار است؟ جواب اگر این روایات صحیح باشند در این صورت باید حمل بر ترک اولائی کرد که یک لحظه یوسف ـ علیه‎ السلام ـ مرتکب شد و سپس این حالت و برطرف شد؛ زیرا به تصریح قرآن پس از ملاقات پدر و مادر خویش را در جایگاه استقبال در آغوش کشید و احترام زیادی به آنها کرد.[7] بر فرض صحت این مطلب، این کار گناه نیست تا منافات با عصمت یوسف داشته باشد.
2. چرا باید این کار یوسف باعث شود که نور نبوت از نسل وی گرفته شود.
اینکه نبوت از نسل کسی انتخاب شود دلیل بر افضلیت او بر طرف دیگر نیست. چنانکه امامت از نسل امام حسین ـ علیه‎ السلام ـ انتخاب شد، ولی این دلیل بر افضلیت امام حسین ـ علیه‎ السلام ـ بر امام حسن ـ علیه‎ السلام ـ نیست.[8]
3. آیا حضرت یوسف نمی توانست مانند حضرت یونس ـ علیه‎ السلام ـ توبه کند؟
جواب: گناهی از یونس ـ علیه‎ السلام ـ سر نزده بود تا این که توبه کند؛ بلکه عبارتی که بعضی می گویند دلالت بر اعتراف یونس بر گناه خود و توبه او می کند.
به عنوان یک دعا بوده و در حال تضرع و خشوع در برابر خداوند ایراد شده است.[9]
در مورد یوسف هم همینطور است؛ یعنی حضرت گناهی مرتکب نشده بود تا توبه کند.
نتیجه بحث: این گونه روایات یا صحیح نیستند و اگر صحیح هم باشد خبر واحد است، نمی توان به آنها اعتنا کرد و عصمت انبیا را که با برهان عقلی ثابت شده است زیر سؤال برد.
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. تفسیر جوامع الجامع، امین الاسلام ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، ج 2.
2. تفسیر کوثر، یعقوب جعفری، ج 5، ص 455، چاپ اول، انتشارات هجرت.
3. عصمة الانبیاء در قرآن کریم، علامه جعفر سبحانی، مؤسسه امام صادق.

[1] . یوسف/ 99 و 100.
[2] . سبحانی، جعفر، منشور جاوید، مؤسسه امام صادق(ع)، چاپ اول، 1372، ج 11، ص 472.
[3] . عبدعلی بن جمعه العروسی الحویزی، تفسیر نورالثقلین، با تعلیقه رسولی محلاتی، قم، افست علمیه، بی تا، ص 466. فضل بن حسن طبرسی، تفسیر مجمع البیان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ دوم، بی تا، ج 3، ص 405.
[4] . طباطبائی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی، بنیاد علمی و فرهنگی علامه طباطبائی، چاپ چهارم، 1370، ج 11، ص 397.
[5] . سبحانی، جعفر، منشور جاوید، چاپ اول، مؤسسه امام صادق، 1372، ج 11، ص 472.
[6] . عراقچی همدانی، علی، انتشارات مفید، بی تا، ص 96.
[7] . تجری، ابوالقاسم، روش تفسیر تشریحی سوره یوسف، انتشارات عصمت، چاپ اول، 1380 ش، ص 145.
[8] . صادقی، محمد، الفرقان فی تفسیر القرآن، تهران، انتشارات فرهنگ اسلامی، چاپ دوم، 1406 هـ ق، ص 206.
[9] . علم الهدی، سید مرتضی، تنزیه الانبیاء، ترجمه امیر سلمانی رحیمی، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول، 1377، ص 169.

o         

o         

پاسخ شبهه ی دوم::پاسخ را طی مراحل ذیل به صورت خلاصه بیان می کنیم و شرح آن را به منابع معتبر ارجاع می دهیم
1ـ اولین مرحله و مرتبه عصمت و مصونیت از گناه و خطا تدریجی نیست؛ بلکه یک نوع موهبت و تفضل الهی است و قابل اکتساب نیست، این مرتبه از بدو ولادت تا پایان عمر همراه معصومین است، قرآن مجید درباره حضرت عیسی(ع)[1] و یحیی(ع).[2] تصریح دارد که مقام نبوت در دوران کودکی به آن دو عطا شده است و از لازمه ی نبوت عصمت است؛ بنابر این آنان در همان دوران کودکی دارای ملکه ی عصمت بوده اند، از آن جایی که کودک مکلف نیست، آنان این ویژگی را با انجام عبادات و ... به دست نیاورده اند؛ بلکه خداوند به آن ها اعطا کرده است. همینطور به مقام امامت رسیدن بعضی از امامان ما در زمان طفولیت و قبل از تکلیف و امکان اکتساب از بهترین شواهد بر این مطلب است، و علامه مجلسی می فرماید: عقیده معروف امامیه این است که عصمت از آغاز تا پایان زندگی، همراه معصوم است.[3]
در این که امام و نبی هنگام امام شدن یا پیامبر شدن به عصمت نایل شده اند اختلافی نیست و چون آیات مذکور و سیره بعضی امامان می رساند که در زمان طفولیّت و حتی بدو ولادت به موهبت نبوت یا امامت ملبس شده اند، معلوم می شود که عصمت اکتسابی محض نیست.
شیخ مفید می فرماید: «و العصمة تفضل من الله تعالی»[4] علامه حلی می فرمایند: عصمت لطف الهی است که خداوند آن را افاضه می کند و اسباب این لطف را چهار چیز معرفی می کند.[5]
حالا که مرتبه اول عصمت (آنچه برای نبی و امام لازم است) موهبتی، دفعی، لطف، تفضلی و غیر اکتسابی شد؛ پس شخص معصوم، در کسب ملکه عصمت چه زحمت و تلاشی انجام داده تا عصمت برای او فضیلتی باشد؟ جواب این قسمت از مراحل ذیل معلوم می شود.
2ـ مبدء و سبب عصمت، علم به گناه و آثار و عواقب آن و تقوای کامل است که از شخص معصوم در سایه ی چنین علم و تقوایی معصیت صادر نمی شود، لکن این آگاهی سلب اختیار از معصوم نمی کند; یعنی ضمن این که قدرت و اختیار بر گناه و خطا را دارد مرتکب نمی شود.[6] کسی که با اختیار و قدرت معصیت را ترک می کند و حتی مرتکب ترک اولی نمی شود و همواره مطیع امر خداوند است بدون شک فضیلت دارد و مایه مباهات و افتخار است، حتی برای انسانهای عادی که کارهایش بر اساس علم و ایمان است؛ مثلا می دانیم سیگار ضرر دارد و عواقب آن را به خوبی می دانیم. لذا سیگار نمی کشیم، این ترک سیگار برای ما فضیلت و افتخار است.
آیاتی در قرآن مجید داریم که انبیا و اولیا و پیامبر خاتم (ص) را از ارتکاب احتمالی معصیت و شرک بر حذر می دارد، اگر عصمت اختیار را کاملا سلب می کرد دیگر این نواهی و هشدارها معنی نداشت.[7]
علامه طباطبائی می فرمایند: ان هذا العلم اعنی ملکة العصمة لا یغیر الطبیعة الانسانیة المختارة فی افعالها الارادیة و لا یخرجها الی ساحة الاجبار و الاضطرار کیف و العلم من مبادی الاختیار.[8]
خلاصه، هر جا انسان قدرت و اختیار بر معصیتی را داشته باشد، لکن مرتکب نشود فضیلت و امتیاز است خواه این عدم ارتکاب مستند به علم و تقوا باشد یا به خاطر ترس از عقاب و جهنم.
3ـ خداوند حکیم است و هیچ کار و لطف و فضلش بدون حکمت و دلیل و رحجان نیست، اینکه خداوند عصمت را به عده محدودی عطا کرده است حتماً یک فضیلت و رجحانی در وجود آنها بوده است، و لازم نیست علت و حکمت تمام کارهای خداوند را عقل انسانها درک و کشف کند، همین که خدای حکیم این عده را برگزیده، دلیل بر فضلیت آنهاست «و لقد اخترنا هم علی علم علی العالمین»[9] «و انهم عندنا لمن المصطفین الاخیار»[10] شیخ مفید می فرماید: عصمت تفضل از جانب خداوند بر کسانی است که خدا می دانست که این عده بر آن عصمت متمسک و پای بند می مانند؛[11] یعنی اگر همین ملکه عصمت را به غیر معصومین می داد باز هم در سایه اختیار و قدرتی که داشتند معلوم نبود عصمت را به کار می گرفتند. سید مرتضی مساله قابل ستایش بودن عصمت را مطرح کرده و یادآور می شود که اگرچه عصمت لطف الهی است و شامل گروهی از بندگان خاص می باشد، در عین حال قابل ستایش است؛ زیرا بندگان خدا در برابر عصمت بر دو گروهند، گروهی که بر فرض افاضه عصمت با کمال آزادی و اختیار از آن در راه ترک گناه بهره می گیرند؛ اما گروه دیگر بر فرض افاضه ی عصمت بهره نمی گیرند؛ بنابراین فقط بر گروه اول افاضه می شود و این از افتخارات و فضایل آنها محسوب می شود.[12]
4ـ نخستین مرحله عصمت (مصونیت از گناه و خطا) که از ابتدای ولادت تا انتها با معصومین است، افاضه الهی است؛ اما مراحل بعدی عصمت و درجه های عالی عصمت برای معصومین اکتسابی است که در اثر مجاهدتها، تحمل مصایب، انجام عبادات ویژه حاصل می شود چنانکه مقام امامت را خداوند برای ابراهیم پیامبر که معصوم هم بود بعد از موفقیت در امتحانات بسیار مشکل عنایت کرد، مسلماً عصمت و مقام ابراهیم در اواخر عمر با مقام و عصمت شان در بدو ولادت مساوی نخواهد بود. برای این مطلب دو شاهد می آوریم:
اول ـ در زیارت فاطمه زهرا (س) می خوانیم: ای امتحان و آزمون شده! آنجا که خدا تو را پیش از آفرینش درین جهان آزمود و در میدان امتحان و بلا صابر و بردبار یافت.
دوم ـ در دعای ندبه می خوانیم... اولیائی که آنان را برای خود برگزیدی پس از آنکه زهد و پیراستگی را در زندگی این دنیای پست برای آنان شرط نمودی و آنان شرط تو را پذیرفتند و تو نیز از وفای آنان آگاه شدی.[13]
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. منشور جاوید، ج5، ص 28.
2. تفسیر المیزان، ج11، ص 163.
3. وحی و نبوت در قرآن، عبدالله جوادی آملی، اسراء، اول، 1381، صص 197 ـ 287.

[1] . مریم/ 29 و 30؛ فاشارت الیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا قال انی عبداللله اتانی الکتاب و جعلنی نبیاً.
[2] . مریم/12. یا یحیی خذ الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیاً.
[3] . مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، قم، مدرسة الامام علی بن ابیطالب (ع)، چاپ سوم، ج 7، ص 179، به نقل از بحارالانوار، ج11، ص91.
[4] . شیخ مفید، محمد بن نعمان، تصحیح الاعتقاد، تبریز، تعلیق شهرستانی، چاپ دوم، 1371، هـ ، ص61.
[5] . حلی، کشف المراد، قم، جامعه مدرسین، ص365.
[6] . سبحانی، جعفر، منشور جاوید، قم، جامعه مدرسین، 1366، ج5، ص28.
[7] . انعام/87 و مائده/67.
[8] . طباطبائی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، بیروت، مؤسسه اعلمی، 1391 هـ . ق، چاپ سوم، ج11، ص163.
[9] . دخان/32.
[10] . ص/47.
[11] . تصحیح الاعتقاد، همان.
[12] . منشور جاوید، همان، ص 27، به نقل از امالی سید مرتضی، ج2، ص347، و رسایل الشریف المرتضی، ج3، ص326.
[13] . منشور جاوید، همان، ص26.

o         

o         

o         

پاسخ شبهه ی دوم::پاسخ را طی مراحل ذیل به صورت خلاصه بیان می کنیم و شرح آن را به منابع معتبر ارجاع می دهیم
1ـ اولین مرحله و مرتبه عصمت و مصونیت از گناه و خطا تدریجی نیست؛ بلکه یک نوع موهبت و تفضل الهی است و قابل اکتساب نیست، این مرتبه از بدو ولادت تا پایان عمر همراه معصومین است، قرآن مجید درباره حضرت عیسی(ع)[1] و یحیی(ع).[2] تصریح دارد که مقام نبوت در دوران کودکی به آن دو عطا شده است و از لازمه ی نبوت عصمت است؛ بنابر این آنان در همان دوران کودکی دارای ملکه ی عصمت بوده اند، از آن جایی که کودک مکلف نیست، آنان این ویژگی را با انجام عبادات و ... به دست نیاورده اند؛ بلکه خداوند به آن ها اعطا کرده است. همینطور به مقام امامت رسیدن بعضی از امامان ما در زمان طفولیت و قبل از تکلیف و امکان اکتساب از بهترین شواهد بر این مطلب است، و علامه مجلسی می فرماید: عقیده معروف امامیه این است که عصمت از آغاز تا پایان زندگی، همراه معصوم است.[3]
در این که امام و نبی هنگام امام شدن یا پیامبر شدن به عصمت نایل شده اند اختلافی نیست و چون آیات مذکور و سیره بعضی امامان می رساند که در زمان طفولیّت و حتی بدو ولادت به موهبت نبوت یا امامت ملبس شده اند، معلوم می شود که عصمت اکتسابی محض نیست.
شیخ مفید می فرماید: «و العصمة تفضل من الله تعالی»[4] علامه حلی می فرمایند: عصمت لطف الهی است که خداوند آن را افاضه می کند و اسباب این لطف را چهار چیز معرفی می کند.[5]
حالا که مرتبه اول عصمت (آنچه برای نبی و امام لازم است) موهبتی، دفعی، لطف، تفضلی و غیر اکتسابی شد؛ پس شخص معصوم، در کسب ملکه عصمت چه زحمت و تلاشی انجام داده تا عصمت برای او فضیلتی باشد؟ جواب این قسمت از مراحل ذیل معلوم می شود.
2ـ مبدء و سبب عصمت، علم به گناه و آثار و عواقب آن و تقوای کامل است که از شخص معصوم در سایه ی چنین علم و تقوایی معصیت صادر نمی شود، لکن این آگاهی سلب اختیار از معصوم نمی کند; یعنی ضمن این که قدرت و اختیار بر گناه و خطا را دارد مرتکب نمی شود.[6] کسی که با اختیار و قدرت معصیت را ترک می کند و حتی مرتکب ترک اولی نمی شود و همواره مطیع امر خداوند است بدون شک فضیلت دارد و مایه مباهات و افتخار است، حتی برای انسانهای عادی که کارهایش بر اساس علم و ایمان است؛ مثلا می دانیم سیگار ضرر دارد و عواقب آن را به خوبی می دانیم. لذا سیگار نمی کشیم، این ترک سیگار برای ما فضیلت و افتخار است.
آیاتی در قرآن مجید داریم که انبیا و اولیا و پیامبر خاتم (ص) را از ارتکاب احتمالی معصیت و شرک بر حذر می دارد، اگر عصمت اختیار را کاملا سلب می کرد دیگر این نواهی و هشدارها معنی نداشت.[7]
علامه طباطبائی می فرمایند: ان هذا العلم اعنی ملکة العصمة لا یغیر الطبیعة الانسانیة المختارة فی افعالها الارادیة و لا یخرجها الی ساحة الاجبار و الاضطرار کیف و العلم من مبادی الاختیار.[8]
خلاصه، هر جا انسان قدرت و اختیار بر معصیتی را داشته باشد، لکن مرتکب نشود فضیلت و امتیاز است خواه این عدم ارتکاب مستند به علم و تقوا باشد یا به خاطر ترس از عقاب و جهنم.
3ـ خداوند حکیم است و هیچ کار و لطف و فضلش بدون حکمت و دلیل و رحجان نیست، اینکه خداوند عصمت را به عده محدودی عطا کرده است حتماً یک فضیلت و رجحانی در وجود آنها بوده است، و لازم نیست علت و حکمت تمام کارهای خداوند را عقل انسانها درک و کشف کند، همین که خدای حکیم این عده را برگزیده، دلیل بر فضلیت آنهاست «و لقد اخترنا هم علی علم علی العالمین»[9] «و انهم عندنا لمن المصطفین الاخیار»[10] شیخ مفید می فرماید: عصمت تفضل از جانب خداوند بر کسانی است که خدا می دانست که این عده بر آن عصمت متمسک و پای بند می مانند؛[11] یعنی اگر همین ملکه عصمت را به غیر معصومین می داد باز هم در سایه اختیار و قدرتی که داشتند معلوم نبود عصمت را به کار می گرفتند. سید مرتضی مساله قابل ستایش بودن عصمت را مطرح کرده و یادآور می شود که اگرچه عصمت لطف الهی است و شامل گروهی از بندگان خاص می باشد، در عین حال قابل ستایش است؛ زیرا بندگان خدا در برابر عصمت بر دو گروهند، گروهی که بر فرض افاضه عصمت با کمال آزادی و اختیار از آن در راه ترک گناه بهره می گیرند؛ اما گروه دیگر بر فرض افاضه ی عصمت بهره نمی گیرند؛ بنابراین فقط بر گروه اول افاضه می شود و این از افتخارات و فضایل آنها محسوب می شود.[12]
4ـ نخستین مرحله عصمت (مصونیت از گناه و خطا) که از ابتدای ولادت تا انتها با معصومین است، افاضه الهی است؛ اما مراحل بعدی عصمت و درجه های عالی عصمت برای معصومین اکتسابی است که در اثر مجاهدتها، تحمل مصایب، انجام عبادات ویژه حاصل می شود چنانکه مقام امامت را خداوند برای ابراهیم پیامبر که معصوم هم بود بعد از موفقیت در امتحانات بسیار مشکل عنایت کرد، مسلماً عصمت و مقام ابراهیم در اواخر عمر با مقام و عصمت شان در بدو ولادت مساوی نخواهد بود. برای این مطلب دو شاهد می آوریم:
اول ـ در زیارت فاطمه زهرا (س) می خوانیم: ای امتحان و آزمون شده! آنجا که خدا تو را پیش از آفرینش درین جهان آزمود و در میدان امتحان و بلا صابر و بردبار یافت.
دوم ـ در دعای ندبه می خوانیم... اولیائی که آنان را برای خود برگزیدی پس از آنکه زهد و پیراستگی را در زندگی این دنیای پست برای آنان شرط نمودی و آنان شرط تو را پذیرفتند و تو نیز از وفای آنان آگاه شدی.[13]
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. منشور جاوید، ج5، ص 28.
2. تفسیر المیزان، ج11، ص 163.
3. وحی و نبوت در قرآن، عبدالله جوادی آملی، اسراء، اول، 1381، صص 197 ـ 287.

[1] . مریم/ 29 و 30؛ فاشارت الیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا قال انی عبداللله اتانی الکتاب و جعلنی نبیاً.
[2] . مریم/12. یا یحیی خذ الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیاً.
[3] . مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، قم، مدرسة الامام علی بن ابیطالب (ع)، چاپ سوم، ج 7، ص 179، به نقل از بحارالانوار، ج11، ص91.
[4] . شیخ مفید، محمد بن نعمان، تصحیح الاعتقاد، تبریز، تعلیق شهرستانی، چاپ دوم، 1371، هـ ، ص61.
[5] . حلی، کشف المراد، قم، جامعه مدرسین، ص365.
[6] . سبحانی، جعفر، منشور جاوید، قم، جامعه مدرسین، 1366، ج5، ص28.
[7] . انعام/87 و مائده/67.
[8] . طباطبائی، سید محمد حسین، تفسیر المیزان، بیروت، مؤسسه اعلمی، 1391 هـ . ق، چاپ سوم، ج11، ص163.
[9] . دخان/32.
[10] . ص/47.
[11] . تصحیح الاعتقاد، همان.
[12] . منشور جاوید، همان، ص 27، به نقل از امالی سید مرتضی، ج2، ص347، و رسایل الشریف المرتضی، ج3، ص326.
[13] . منشور جاوید، همان، ص26.

 

متن پاسخ سوم::

این سئوال، سابقه دیرینه ای دارد و مانند برخی از مسائل فلسفی، برای همگان مطرح است. غالب انسانها مایلند بفهمند که هدف از خلقت خودشان و یا

مجموعه انسانها چه بوده است؟

پیش از آنکه به پاسخ تفصیلی بپردازیم، اجمال جواب را در یک قالب علمی مطرح می کنیم. پاسخ به این سئوال در گرو تفکیک بین دو اصل است:

1 »فاعل « از آنجا که موجود کامل و بی نیازی است، کوچکترین غرضی که رفع حاجت از او کند، نداشته است.

2 »فعل « خدا، پیراسته از عبث و لغو بوده و حتما هدفی داشته، و این غایت مربوط به خود فعل است نه به فاعل.

به عبارت کوتاه تر، »فاعل « فاقد »غایت « است و »فعل « واجد آن. تفاوت میان این دو جمله بسیار وسیع است و خلط میان این دو، این سئوال را پدید آورده

است.توضیح اینکه، کسانی که این سئوال را مطرح می کنند، در لبه پرتگاه »تشبیه خالق به مخلوق « قرار دارند و فاعلیت خدا را مانند فاعلیت مخلوق

پنداشته اند، زیرا همانطور که انسان، دست به کاری نمی زند مگر به خاطر کمبودی که در خود احساس می کند و در رفع آن می کوشد، به گمان اینان، خدائی

که کمال مطلق است و کوچکترین کمبودی در او وجود ندارد، نیز باید در این خلقت غرض داشته باشد، چرا که فقدان غرض، دلیل »عبث « بودن است.

ولی اگر در اینجا میان »غرض فاعل « و »غرض فعل « تفکیک قائل شویم، قهراً مشکل خود به خود، حل خواهد شد. ولذا چنین می گوئیم:

از آنجا که فاعل، غنی مطلق و کمال محض است، و هیچ نوع کمبود و نقصی در او راه ندارد، نمی توان برای او غرض و غایتی اندیشید. اندیشه غرض برای

فاعل، از مسئله مقایسه سرچشمه می گیرد. و اگر علمای کلام می گویند: »افعال خدا معلل به اغراض نیست «،مقصود صحیح از آن این است که بگوئیم: غرض

و غایتی که به ذات خدا بازگردد در آنها وجود ندارد، زیرا چگونه می توان برای کمال مطلق و واجد همه کمالات، کمبودی اندیشید، آنگاه چنین فرض کرد که

خود او درصدد رفع آن نقصیه و کمبود برآید؟

ولی این که می گوئیم برای آفریدگار جهان و خالق کون، هدف و غرضی نیست، غیر از آن است که بگوئیم آفرینش هدف غرضی ندارد. نفی هدف برای

آفریدگار، غیر از آن است که آفرینش »عبث « و لغو باشد. ویکی از نقاط افتراق مکتب مادی و الهی همینجاست.

فلاسفه مادی برای وجود جهان و انسان، هدف و غرضی نمی اندیشد. اگر از یک فیلسوف مادی سئوال شود که جهان و انسان برای چه هدفی پدید آمده اند؟

او در پاسخ می گوید: هیچ هدف و غرضی در کار نیست. در حالی که شخص الهی در این مورد برای خلقت جهان و آفرینشانسان که فعل خدا است، غایت و

غرضی می اندیشد که نتیجه آن به تک تک موجودات جهان باز می گردد. از این رو الهی با قلب مطمئن و پیشانی باز و چهره روشن برای تمام تحولات و

حرکتهای زمینی و کیهانی غرضی می اندیشد و چنین می گوید:

در این محرابگه، معبودشان کیست؟ در این آمد شدن مقصودشان چیست؟

و در پاسخ می گوید:

همه هستند سرگردان چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار

و یا می گوید:

خرامیدن لاجوردی سپهر همه گرد گردیدن ماه و مهر

مپندار کز بهر بازیگری است سرا پرده ای این چنین سرسریست

در این پرده، یک رشته بی کار نیست سر رشته بر کس پدیدار نیست

روی این اساس که فعل خدا (نه ذات خدا) دارای هدف و غرضی است، قرآن می فرماید:

»اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ اَنَکُمْ الیْنا لا تُرْجَعُونَ؟ « مؤمنون/ 116

[آیا گمان می کنید که شما را بیهوده آفریده ایم و شما به سوی ما باز نمی گردید؟]

»اَلَّذینَ ... یَتَفَکَّروُنَ فی خَلْق السَّمواتِ وَاْلأرْض رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً « آل عمران/ 191

[کسانی که در آفرینش آسمانها و زمین به تفکر پرداخته می گویند: پروردگارا تو کاخ عظیم خلقت را بی جهت نیافریده ای (آفرینش تو هدفی دارد، هرچند

آفریدگار، دارای غرض نیست]

و باز می فرماید:

 

»وَ ما خَلَقْنَا السّماء والارض وَ ما بَیْنَهُما لا عِبینَ « انبیاء/ 16 -دخان/ 38

[هرگز آسمان و زمین و آنچه را که در میان آنها قرار دارد، بازیچه و بی غرض نیافریده ایم].

باتوجه به این اصل، باید دید، غرض از آفرینش چیست؟ غرضی که مایه تکمیل آفریدگار نباشد، ولی در عین حال، فعل او را از عبث بودن و لغو بودن خارج

سازد. هدف از آفرینش این است که هر موجودی را به کمال شایسته آن برساند، بدون آن که در این کار، نتیجه ای برای ذات پاک او وجود داشته باشد. هر

موجودی در این جهان برای خود قابلیت و شایستگی دارد و همگی با لسان حال درخواست وجود وطلب کمال می کنند. آفرینش جهان یک نوع پا سخگوئی به

این سئوالهای طبیعی و ذاتی اشیاء است و در حقیقت به کمال رساندن آنها است.

به دیگر سخن، آفرینش نوعی احسان و فیضی است از جانب خدا نسبت به موجودات ممکن. چنین آفرینشی »حسن ذاتی « دارد. و قیام به چنین فعلی که

ذاتا پسندیده است، جز این که خود فعل زیبا باشد، به چیزی دیگر نیاز ندارد.

او با آفرینش، وسائل کمال هر موجودی را در اختیار آن می گذارد. اراده حکیمانه او بر این تعلق گرفته است که موجودات بی جان به صورت طبیعی و جبری

به کمال خود برسند، درحالی که اراده حکیمانه او درباره موجودی مثل انسان بر این تعلق گرفته است که از طریق اختیار و آزادی کمالاتی را کسب کند.

سئوال از این است که چرا خالق منان، دست به چنین کار پسندیده بالذات زده است، مثل سئوال از این است که چرا انسان پاسخ نیکی را به نیکی می دهد

نه به بدی؟ همانطور که این سئوال، جوابی ندارد و جواب آن در خود سئوال مندرج است، پس سئوال از این که چرا خدا انسان و جهان را آفرید و وسائل

تکامل را در اختیار آنها نهاد، نیز چنین است.

تا اینجا پاسخ ما مربوط به کسانی بود که از دیدگاه کلامی این سئوال را مطرح می کردند. لذا ما در حل اشکال آنان، این راه را انتخاب نمودیم که در آفرینش

غرضی هست، اما غرض مربوط به استکمال ذات خالق نیست، بلکه غرض به خود فعل و خود مخلوق بر می گردد و آن غرض این است که او، انسان و جهان

را آفرید تا هریک به کمال شایسته خود برسند.

ولی گاهی این سئوال از جانب فرنگیها و فرنگ رفته ها مطرح می شود که می گویند:

هدف از زندگی چیست؟ و احیانا گروهی از آنان هنوز پاسخ این سئوال را دریافت نکرده، به مکتب »نیهیلیسم « (پوچ گرائی) روی آورده و معتقدند در زندگی

هدفی وجود ندارد و چه بسا با تنظیم نمایشنامه های بی سروته می رسانند که زندگی بشر بی سروته است. و قبلا نیز چنین پوچ گرائی در اشعار منسوب به

»خیام « به چشم می خورد.

برای تفهیم این گروه، باید به بیان دیگری دست زد و به توضیح بیشتری پرداخت. افرادی که برای زندگی، واقعیت و هدفی نمی یابند و از مکتب پوچ گرائی

ترویج می کنند، کسانی هستند که هستی را در چهار چوبه زندگی دنیوی محصور می سازند. در این صورت، جا دارد بپرسند چرا ما به این جهان آمدیم، و پساز

مصرف کردن مقداری آب و نان راه فنا را در پیش گرفتیم؟ از نظر این گروه، زندگی جز تباهی چیزی نیست. اما آن گروه که مرگ را دریچه ای برای زندگی

دائم و پیوسته می دانند و زندگی دنیوی را بازار تجارت برای آخرت می انگارند، هرگز زندگی در نظر آنان پوچ نخواهد بود.

بشر برای این آفریده شده که در این جهان با سرمایه های خدادادی راه بندگی را طی کند و در سایه آن کمالاتی را در نفس خود به وجود آورد. این کمالات

پس از مرگ برای او بهترین زندگی را از نظر جسم و روح تأمین می کنند به دیگر سخن، آنچه در این جهان کاشته اند، در آن جهان درو می کنند.

در این صورت، هدف زندگی پدیدار می شود. از نظر جسم، زندگی جسمانی لذتبخش و به دور از هر نوع رنج و زحمت برای او تأمین خواهد شد. اما از نظر

عقل و کمالات عقلانی، او مظهر صفات خدائی از قبیل »دانا « و »توانا « و »سمیع « و »بصیر « خواهد شد و حقائق جهان بی پایان را با دیده عقل و نور قلب

درک خواهد کرد.

در اینجا باز ممکن است سئوال شود چرا ما را برای کسب چنین کمالات جسمانی و معنوی آفرید؟ ناگفته پیدا است که چنین سئوالی بیجا و بی معنی است،

زیرا آفریدن، به خاطر تکمیل یک موجود، خود کار پسندیده ای است و سئوال از علت آن کاملا مردود است. ما این حقیقت را با ذکر مثالی روشن می کنیم.

از انسانی سئوال می کنیم که چرا درس می خوانی؟ در پاسخ می گوید: برای این که پس از تحصیل، مدرکی به دست آورم و بتوانم با آن استخدام شوم،

می گوئیم: برای چه می خواهی در مؤسسه ای استخدام شوی و کار کنی؟

در پاسخ می گوید: تا نیاز خود را رفع کنم و زندگی مرتب و آرامی داشته باشم.

در اینجا اگر کسی سئوال کند: چرا به دنبال چنین هدف و غرضی هستی؟ همه افراد خردمند بر این سئوال می خندند، زیرا این هدف به خودی خود مطلوب

است و برای مطلوب بالذات سئوال از علت تحصیل، غلط است.

در پایان، مجموع گفتار خود را در چند کلمه خلاصه می کنیم.

-1 خالق از آفریدن جهان و انسان، »غرض عائد بر ذات « ندارد، یعنی نمی خواهد با این کار کمبود خود را رفع کند.

-2 فعل خدا بدون »هدف « نیست و از هر نوع »بیهودگی « مبرّا است. هدف از آفرینش، سود رسانیدن به »آفریده « و رسانیدن آن به کمال ممکن از نظر تن و

روان است.

-3 بشر با زندگی دنیوی، مایه های کمال جسم و روح را در این جهان به دست می آورد، آنگاه در سرای دیگر این مایه ها، کمال جسمی و روحی او را تأمین

می کنند و از لذائذ جسمانی و روحانی بهره مند می گردد، کمالاتی را درک می کند که هرگز لذت آن با قلم و بیان توصیف نمی شو‎آمدند؟

o         

o         

پاسخ:

تردیدی نیست که انبیا باید به تمام اهداف نهایی و متوسط و ابتدایی و مسیر رسیدن به این اهداف و نیز چگونگی سلوک در آن مسیر، علم و آگاهی کامل داشته باشند؛ به همین جهت نسبت به اصول و فروع شریعت، احکام، اخلاق و معارف دینی و نیز اسباب سعادت و شقاوت و وسایل نجات و هدایت انسان ها، از جمله: مدیریت جامعه، تشکیل حکومت، امامت و رهبری و... باید آگاه باشند.
و اینک به آیاتی چند که متعلَّق علم انبیا را معرفی نموده اند، توجه می کنیم:
1. علم به تمام کتاب های آسمانی و حکمت
(وَإِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنْجِیلَ)؛[1] و به خاطر بیاور هنگامی که به تو کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختیم.
(وَأَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ وَکَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً)؛[2] خدا بر تو کتاب و حکمت نازل کرد و آنچه را نمی دانستی به تو آموخت و این فضل بزرگ الهی بر توست.
2. علم به اسمای الهی و امور تکوینی
(وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاَئِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هؤُلاَءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ قَالُوا سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ قَالَ یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ)؛[3]خداوند تمام اسما را به آدم آموخت، آن گاه آنها را بر ملائکه عرضه کرد، سپس فرمود: اگر راست می گویید مرا به آن اسما خبر دهید، آنها گفتند تو مُنزّهی، علمی نزد ما نیست، مگر آنچه تو به ما تعلیم داده ای، تو دانا و حکیم هستی. خداوند فرمود: ای آدم، آنها را به اسمایشان آگاه ساز. وقتی آنها را آگاه کرد، خداوند فرمود: نگفتم من غیب آسمان ها و زمین را می دانم و نیز آنچه را آشکار و پنهان می کنید می دانم؟
3. آگاهی انبیا از علوم دیگر
خداوند درباره ی حضرت داود(علیه السلام) می فرماید:
(وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوس لَکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِن بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاکِرُونَ)؛[4] ما ساختن زره را به او آموختیم تا شما را در جنگ هایتان حفظ کند، آیا شما شکرگزارید؟
و در آیه ی دیگر می فرماید:
(وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ أَنِ اعْمَلْ سَابِغَات وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً)؛[5] ما آهن را برای او (داود) نرم کردیم و (گفتیم) زره های کامل و فراخ ساز و حلقه ها را بر اندازه ی لازم تنظیم کن و عمل صالح به جا آورید.
و در مورد حضرت سلیمان(علیه السلام) آمده است:
(وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْء إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ)؛[6] و (سلیمان) گفت: ای مردم، زبان پرندگان به ما تعلیم داده شد و از هر چیزی (کمالی) به ما عطا شد. این همان فضل آشکار است.
خداوند در آیه ی دیگری علم به تأویل احادیث را به یوسف نسبت می دهد و می فرماید:
(وَکَذلِکَ یَجْتَبیِکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ)؛[7] و هم چنین پروردگارت تو را بر می گزیند و به تو تأویل احادیث را می آموزد.
و نیز می فرماید:
(وَکَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ)؛[8] و هم چنین یوسف را در آن سرزمین متمکن ساختیم و تاویل احادیث (و خواب) را به او آموختیم.
4. انبیا و علم غیب
علم غیب در مقابل علم شهودی است؛ یعنی علمی که از حواس انسان پنهان باشد و قابل مشاهده و محسوس نباشد. بحث مهمی میان متکلمان اسلامی مطرح است و آن این که، آیا غیر از خداوند کسی علم غیب دارد، یا علم غیب مختص خداوند متعال است؟ آیات قرآن در این زمینه بر دو دسته اند: دسته ی نخست، آیاتی که علم غیب را به خداوند سبحان اختصاص داده اند، مانند آیات زیر:
(وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَیَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ)؛[9] کلیدهای غیب نزد اوست و غیر از او آنها را نمی داند.
(فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلّهِ)؛[10] پس بگو: همانا غیب مخصوص خداست.
(قُلْ لاَّ یَعْلَمُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللَّهُ)؛[11] بگو: کسانی که در آسمان ها و زمین هستند از غیب آگاهی ندارند، مگر خداوند.
دسته ی دوم، آیاتی هستند که پیامبران را نیز در علم غیب سهیم می دانند و آن حکم کلی دسته اول را استثنا می نمایند، مانند آیات زیر:
(عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُول فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَی کُلَّ شَیء عَدَداً)؛[12] خداوند عالم غیب است، پس کسی بر غیب او آگاه نیست، مگر رسولانی که مورد رضایت اویند و همانا مراقبانی از پیش رو و پشت سر برای آنها قرار می دهد، تا بداند پیامبران رسالت های پروردگارشان را ابلاغ می کنند و او به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد و هر چیزی را احصا کرده است.
( ... وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَلکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِن رُسُلِهِ مَن یَشَاءُ ...)؛[13] ... و خداوند شما را بر غیب مطلع نمی سازد ولکن خداوند از میان رسولان خود کسانی را بر می گزیند ... .
از این دو دسته آیات نتیجه می گیریم که فقط خداوند بالذات و به طور مستقل علم به غیب دارد و علم به غیب او مقید و مشروط نیست؛ ولی دیگران، همچون: پیامبران، امامان و فرشتگان، از طریق تعلیم الهی می توانند عالم به اسرار غیب باشند.
منابع علم انبیا
انبیا از راه های مختلفی علوم خود را کسب می نمایند. در قرآن به این راه ها اشاره شده است:
الف) وحی:
(وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمینَ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمینُ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ بِلِسَان عَرَبِیٍّ مُبِین)؛ قرآن، از سوی پروردگار جهانیان نازل شده است، روح الامین آن را بر قلب تو فرود آورد، تا تمام مردم را با زبان عربی آشکار انذار کنی.
ب) سیر و سلوک پیامبران و صعود آنها به عوالم دیگر:
(سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصِیرُ)؛[14] پاک است خدایی که بنده اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی، که اطرافش را پر برکت ساختیم، برد تا آیات خدا را به او نشان دهیم. او شنوا و بیناست.
ج) روح القدس:
(وَآتَیْنَا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنَاتِ وَأَیَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ)؛[15] ما به عیسی بن مریم دلایل آشکار دادیم و او را به روح القدس تأیید نمودیم.
و نیز درباره ی پیامبر اسلام می فرماید:
(قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّکَ بِالْحَقِّ)؛[16] بگو روح القدس از جانب پروردگارت قرآن را به حق نازل کرد.
مفسران برای تفسیر روح القدس سه بیان دارند، برخی آن را به جبرییل و فرشته ی وحی و عده ای آن را به یکی از مراتب روح انبیا و نیروی خاصی که در پیامبران وجود دارد معنا می کنند. بنابر تفسیر سوم، روح القدس طریق سومی برای کسب علوم الهی شمرده می شود.

[1]. مائده: 110.
[2]. نساء: 113.
[3]. بقره: 31ـ33.
[4]. انبیا: 80.
[5]. سباء: 10و11.
[6]. نمل: 16.
[7]. یوسف: 6.
[8]. یوسف: 21.
[9]. انعام: 59.
[10]. یونس: 20.
[11]. نمل: 65.
[12]. جن: 26ـ 28.
[13]. آل عمران: 179.
[14]. اسراء: 1.
[15]. بقره: 87.
[16]. نحل: 102.

o         

o         یاد آور) که به او حکم و علم دادیم.
3. درباره ی پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله): (وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ...)؛[5] و خداوند کتاب و حکمت بر تو نازل کرد و آنچه را نمی دانستی به تو آموخت و فضل خدا بر تو بزرگ بود.
در روایات نیز به خدادادی بودن علم پیامبران تصریح شده است[6].
از نظر عقلی نیز ممکن نیست که علم پیامبران از راه های عادی، مانند آموختن از استاد، به دست آمده باشد؛ زیرا:
اولا: پیامبران برای پیش برد اهداف مقدس خود به علومی نیاز داشتند که آموزش آن ها از عهده ی انسان های عادی خارج است؛ مانند علم به غیب و خبر دادن از آینده و مانند آن.
ثانیاً: پیامبران دارای علومی بودند که در آن زمان کسی از آن ها آگاهی نداشت؛ مانند دانش ساختن زره که به حضرت داود(علیه السلام)داده شد[7].
ثالثاً: اگر علم پیامبران علم مدرسه ای بود، اطمینان لازم برای مردم برای پیروی از آنان، به وجود نمی آمد؛ زیرا هر آینه احتمال می دانند که رهنمودها و خبرهای آنان، ساخته ی فکر بشر بوده و از جانب پروردگار نباشد.
رابعاً: اگر علم پیامبران علم مدرسه ای بود، از نظر روان شناختی، خود آموزگار و یا دیگران بر پیامبر منّت می گذاشتند و مرتب او را سرزنش می کردند، و مفاسد متعدد دیگری که با اندکی تأمل در مساله، آشکار می گردد و به جهت اختصار از بیان آن ها صرف نظر می شود.

o         

o        ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

o         


 

o         

o         

پاسخ پرسش چهارم::

بر اساس آیات قرآن و روایات اسلامی، منشأ علم پیامبران علم لایزال الهی است؛ علمی که به واسطه ی فرشته ی وحی در بیداری، یا رؤیاهای صادق، و یا توسط پیامبران پیشین و مانند آن ها، به پیامبران داده می شد. این علم را در اصطلاح «علم لدنی» (علم خدادادی) می گویند؛ برای مثال درباره ی حضرت خضر ـ که برخی احتمال پیامبر بودنش را داده اند ـ می خوانیم:(فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً)؛[1] پس (موسی و یوشع) بنده ای از بندگان ما را (حضرت خضر را) یافتند که او را از پیش خود رحمتی داده بودیم و او را علمی از نزد خودمان تعلیم داده بودیم. و یا خداوند در مورد پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)می فرماید: (وَ قَدْ آتَیْناکَ مِنْ لَدُنّا ذِکْراً)؛[2] و ما از ناحیه ی خود ذکر به تو دادیم.
آیات فراوانی، لدّنی بودن علم پیامبران را بیان می کند:
1. درباره ی حضرت داود و حضرت سلیمان(علیهما السلام): (وَ لَقَدْ آتَیْنا داوُدَ وَ سُلَیْمانَ عِلْماً وَ قالاَ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلی کَثِیر مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ)؛[3]ما به داود و سلیمان علم قابل ملاحظه ای بخشیدیم، و آن ها گفتند: حمد از آن خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگانش برتری بخشید.
2. درباره ی حضرت لوط(علیه السلام): (وَ لُوطاً آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً)؛[4] و لوط را (به و اما در پاسخ این پرسش که «آنان به چه چیزهایی علم داشته اند؟» می گوییم: خدای متعال هر علم و دانشی که برای تحقق یافتن هدف بعثت، لازم بوده، به پیامبرانش داده است که برخی از آن ها عبارت است از:
1. آموزش نام ها و حقایق: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها)؛[8] و تمام نام ها را (خداوند) به آدم آموخت.
2. آموزش زبان و سخن پرندگان: (وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا أَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ...)؛[9] و سلیمان وارث داود شد و گفت: ای مردم! به ما سخن گفتن پرندگان تعلیم شده است.
3. آموزش ساختن اسلحه دفاعی (زره پوش): (وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوس لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ...)؛[10] و ساختن زره را به او (حضرت داود) آموزش دادیم، تا شما را در جنگ هایتان حفظ کند.
4. آموزش تأویل و تعبیر خواب: (وَ کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ...)؛[11] و این گونه پروردگارت تو را بر می گزیند و از تعبیر خواب ها به تو می آموزد.
5. آموزش خبرهای غیبی و پنهان: (عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُول)؛[12] عالم به غیب او است، و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمی سازد، مگر فرستادگانی که آن ها را برگزیده است.
اخبار غیبی خدادادی پیامبران نمونه های متعددی دارد که برخی از آن ها عبارت است از:
الف- آگاه نمودن حضرت عیسی(علیه السلام) از اندوخته های مردم در خانه ها: (وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ)؛[13] شما را از آنچه می خورید و در خانه هایتان اندوخته می سازید، با خبر می کنم.
ب- خبر دادن حضرت عیسی(علیه السلام) از ظهور پیامبر اسلام: (وَ مُبَشِّراً بِرَسُول یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ)؛[14] شما را به پیامبری به نام «احمد» که پس از من خواهد آمد، بشارت می دهم.
ج- آگاه نمودن پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) از افشای سرّ: (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ)؛[15] به خاطر بیاورید هنگامی را که پیامبر یکی از رازهای خود را به بعضی از همسرانش گفت، ولی هنگامی که وی آن را افشا کرد و خداوند پیامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتی از آن را برای او بازگو کرد و از قسمت دیگر خودداری نمود هنگامی که پیامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: چه کسی تو را از این رازها آگاه ساخته؟ فرمود: خدای عالم و آگاه مرا آگاه ساخت.
د- آگاه شدن یعقوب(علیه السلام) از آینده ی یوسف(علیه السلام): «ای فرزندم! خواب خود را برای برادرانت باز گو مکن، تا این که آنان با تو مکر و خدعه ننمایند، حقا شیطان برای انسان دشمن آشکاری است؛ این گونه است که خداوند در مورد تأویل گفتارها (خواب ها) تو را بر می گزیند و نعمت خود را بر تو و بر آل یعقوب تمام می کند...[16].»
هـ-آگاه شدن یعقوب(علیه السلام) از زنده بودن یوسف(علیه السلام): «هنگامی که کاروان )از سرزمین مصر) جدا شد، پدرشان (یعقوب) گفت: من بوی یوسف را احساس می کنم... .[17]»
در این جا ـ چنان که در اشعار فارسی آمده ـ ممکن است کسی بگوید:
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی *** چرا در چاه کنعانش ندیدی؟
چگونه می شود که حضرت یعقوب(علیه السلام) از آن فاصله طولانی ـ که بعضی هشتاد فرسخ و بعضی ده روز راه نوشته اند ـ بوی پیراهن یوسف را بشنود، اما در نزدیکی های خود ـ در سرزمین کنعان ـ از به چاه انداختن فرزندش ـ یوسف ـ آگاه نشود؟
در پاسخ به این پرسش می گوییم:
اولا: معلوم نیست حضرت یعقوب از به چاه افکنده شدن فرزندش آگاهی نیافته باشد؛ چه بسا خداوند او را از تمام ماجرا آگاه ساخته، ولی خودداری وی از آشکار کردنش به جهت مصلحت هایی باشد. از آیات سوره ی یوسف[18] به خوبی برمی آید که یعقوب(علیه السلام) سخن دروغ فرزندانش (طعمه ی گرگ ها شدن یوسف) را نپذیرفته و به زنده بودن او اطمینان داشته است، لیکن دوری و فراغ یوسف ـ گرچه می دانست که زنده است ـ بر او تلخ و دشوار بود و موجب شد تا با گریه های طولانی، بینایی خود را از دست بدهد.
ثانیاً: بر فرض که ایشان از به چاه افکنده شدن یوسف(علیه السلام) آگاهی نداشته باشد، اما باید توجه داشت که آگاه شدن پیامبران از غیب، بسته به خواست و اراده ی خداوند است. آن جا که خداوند ـ بر اساس مصالحی از جمله آزمودن پیامبرانش ـ نخواهد پیامبرانش را بر امور غیبی آگاه سازد، آنان نیز کوچک ترین آگاهی نخواهند یافت. وضعیت آنان، از این نظر، همانند مسافرانی است که در یک شب تاریک، از بیابانی که ابرهای آسمان آن را فرا گرفته است، می گذرند، لحظه ای در آسمان برق می زند و تا اعماق بیابان را روشن می سازد و همه چیز در برابر چشم این مسافران روشن می شود اما لحظه ای دیگر خاموش می شود و تاریکی همه جا را فرا می گیرد، به طوری که هیچ چیز دیده نمی شود.
شاید حدیثی که از امام صادق(علیه السلام) درباره ی علم امام نقل شده به همین معنا اشاره داشته باشد؛ آن جا که می فرماید: «خداوند در میان خودش و امام و پیشوای خلق، ستونی از نور قرار داده که خداوند از این راه به امام می نگرد و امام نیز از این راه به پروردگارش، و هنگامی که بخواهد چیزی را بداند، در آن ستون نور نظر می افکند و از آن آگاه می شود.[19]»
از این روایت شریف استفاده می شود که تمام مسائل و وقایع در ابتدا برای معصومین(علیهم السلام) آشکار نیست، بلکه هرگاه آنان بخواهند و خداوند نیز اراده کند، از آن ها با خبر خواهند شد. شعر معروف سعدی در دنباله ی شعر یاد شده نیز ناظر به همین بیان است:
بگفت احوال ما برق جهان است *** گهی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلا نشینم *** گهی تا پشت پای خود نبینم
منابعی برای آگاهی بیشتر:
1. منشور جاوید، آیة الله جعفر سبحانی، ج10، ص189 به بعد.
2. تفسیر نمونه، ج10، ص73 به بعد.
3. کتاب علم امام(علیه السلام)، محمد حسین مظفر، ترجمه محمد آصفی.

[1]. کهف، 65.
[2]. طه، 99.
[3]. نمل، 15.
[4]. انبیاء، 74.
[5]. نساء، 113. و نیز ر. ک: طه، 114.
[6]. ر. ک: بحار الانوار، ج11، ص48ـ49 و...
[7]. زرهی که حضرت داود (ع) می ساخت، ویژگی هایی داشت که در آن زمان منحصر به فرد بود (ر. ک: تفسیر نمونه، ج18، ص29 به بعد).
[8]. بقره، 31.
[9]. نمل، 16.
[10]. انبیاء، 80.
[11]. یوسف، 6، 21 و 37.
[12]. جن، 27و26.
[13]. آل عمران، 49.
[14]. صف، 6.
[15]. تحریم، 3.
[16]. یوسف، 4ـ6 و 15.
[17]. یوسف، 94.
[18]. مانند آیه 18.
[19]. بحارالانوار، ج26، ص134

 

پاسخ پرسش پنجم::

در پاسخ به این پرسش کتابی که به این امر پرداخته باشد و بر آن دلیل محکمی ارائه نموده باشد یافت نشد و تنها می‌توان به روایات اهل‌بیت ـ علیهم السّلام ـ و آیات قرآن کریم مراجعه کرد.
متأسفانه در این باره روایات متقن، صحیح و متعدد وجود ندارد و تنها دو روایت وجود دارد که از آن‌ها استفاده می‌شود زبان اهل بهشت «عربی» است. اوّل، روایتی است که می‌فرماید: «زبان حضرت آدم عربی بوده و آن زبانی است که اهل بهشت به آن سخن می‌گویند.»[1] و در روایت دیگر از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل شده است: «قرآن را زیاد تلاوت کنید، زیرا درجات بهشت به تعداد آیات قرآن است، زمانی که روز قیامت فرا رسد به قاری قرآن خطاب خواهد شد «اقراء و ارقِ» قرآن بخوان و درجات بالاتری کسب کن و هر آیه‌ای را که می‌خواند یک درجه بالاتر می‌رود.[2] در قرآن کریم نیز از زبان اهل بهشت سخنی به میان نیامده و تنها در یک آیه آمده است: «وتحیتهم فیها سلام» احوال‌پرسی آن‌ها در بهشت سلام است.
از مجموع آنچه گذشت گمان قوی برای انسان حاصل می‌شود که زبان اهل بهشت عربی باشد گرچه نمی‌توان این مطلب را به طور یقینی بیان کرد. زیرا دلیل متقن با سند صحیح که صریحاً فرموده باشد زبان اهل بهشت چیست برای ما اقامه نشده است. و ممکن است خداوند اهل بهشت را بر تمام زبان‌ها آگاه‌ گرداند تا به هر زبان که بخواهند سخن بگویند. در پایان توفیق روزافزون جناب عالی و تمام جوانان عزیزمان را از خداوند متعال خواهانیم، موفق و پیروز باشید.

[1] . محمد باقر مجلسی، بحالارانوار، ج 11، چ تهران، ص 56، روایت 57، باب 1.
[2] . همان، ج 8، ص 186، روایت 152.


برچسب‌ها: آموزش مذهبی وفلسفی
۱۳٩۳/٤/٢ .::. ٥:۳۳ ‎ب.ظ .::. ایمان کوسه لر .::. نظرات ()
درباره ما

آرشيو مطالب